راهیناگ دیار مهربانان

میلاد نبی اکرم حضرت محمد (ص)مبارک

میلاد نبی اکرم حضرت محمد (ص)مبارک

حوزه نیوز در آستانه سالروز میلاد فخر کائنات،‌ رسول اعظم، خاتم‌النبیین حضرت محمدبن عبدالله چهل نکته ناب از سیره آن حضرت را تقدیم ارادتمندان ساحت قدسی نبی عظیم‌الشان اسلام کرد.

 دائماً متفکر بود

 اکثر اوقات ساکت بود

خلقش نرم بود

کسی را تحقیر نمی‌‌کرد

دنیا و ناملایمات هرگز او را به خشم نمی‌آورد

حقی پایمال می‌شد از شدت خشم کسی او را نمی‌‌شناخت تا اینکه حق را یاری کند

هنگام اشاره به تمام دست اشاره می‌فرمود

وقتی خوشحال می‌شد چشمها را به ‌هم می‌نهاد

بیشتر خنده‌های آن حضرت تبسم بود

می‌فرمود حاجت کسانی که به من دسترسی ندارند را ابلاغ کنید

هر کس را به مقدار فضیلتی که در دین داشت احترام می‌کرد

با مردم انس می‌گرفت و آنان را از خود دور نمی‌کرد

در همه امور اعتدال داشته و افراط و تفریط نمی‌کرد

زبان خویش را از بیان سخنان غیرضروری کنترل می‌کرد

در انجام وظیفه به هیچ وجه کوتاهی نمی‌کرد

بافضیلت‌ترین فرد نزد پیامبر خیرخواه‌ترین آنان برای مردم بود

پیامبر در هیچ محفل و انجمنی نمی‌نشست و برنمی‌خاست جز آنکه به یاد خدا باشد

در مجالس جایگاه خاص برای خود برنمی‌گزید

هنگامی که بر جمعی وارد می‌شد در جای خالی می‌‌نشست و به یاران خویش دستور می‌داد این گونه عمل کنند.

هر کس برای رفع نیاز رجوع می‌کرد نیازش را برآورده می‌کرد یا با کلام دلنشین آن حضرت قانع می‌شد.

رفتار پیامبر آنقدر نرم بود که مردم او را همچون پدری دلسوز و مهربان می‌دانستند و حق همه مردم نزد آن بزرگوار یکسان بود

مجلسش مجلس بردباری، حیا، صدق و امانت بود

عیب‌جو نبود و از کسی هم تعریف زیاد نمی‌کرد

پیامبر نفس خود را از سه چیز پرهیز می‌داد جدال، پرحرفی و سخنان غیرضروری

هرگز کسی را سرزنش نمی‌کرد

در پی لغزش‌های مردم نبود

سخن نمی‌گفت مگر در جایی که امید ثواب در آن وجود داشت

سخن کسی را قطع نمی‌کرد مگر این که از حد متعارف تجاوز می‌کرد

به آرامی و متانت گام برمی‌داشت

کلامش مختصر، جامع، آرام و شمرده بود و آهنگ صدایش از همه مردم زیباتر بود

رسول خدا (ص) شجاع‌ترین، بهترین و سخاوتمندترین مردم بود

پیامبر در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکیبا بود

پیامبر بر روی زمین می‌نشست و غذا می‌خورد

با دست خویش کفش خود را وصله می‌زد و جامه خود را با دست خود می‌دوخت

آنقدر از ترس خدا می‌گریست که جای نماز آن حضرت نمناک می‌‌شد

هر روز هفتاد بار استغفار می‌کرد

لحظه‌ای از عمر بابرکت خویش را بیهوده نمی‌گذرانید

دیرتر از همه مردم به خشم می‌‌آمد و زودتر از همه راضی می‌گشت

با ثروتمندان و تهیدستان یکسان دست می‌داد و مصافحه می‌کرد وقتی به کسی دست می‌داد بیش از او دست خویش را باز نمی‌کشید

با مردم شوخی می‌کرد تا مردم را خوشحال سازد

امام صادق(ع)فرمودند:

انی لاکره للرجل ان یموت و قد بقی خلة من خلال رسول الله صلی الله علیه و اله لم یات بها.

من خوش ندارم کسی بمیرد در حالی که هنوز برخی از آداب پیامبر (ص) را به جا نیاورده است.


نوبل

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: «آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.


خاطرات من

خاطرات من

    باید به این ایمان داشته باشیم که جریان  وفرایند آموزش یک ارتباط دوسویه ویک

 تعامله بین معلم و دانش اموزخیلی وقت ها ما معلمین از

 بچه هایمان خیلی چیزا یاد می گیریم واونا میشن استادمون میگین نه؟

این خاطره رو بخونید خا لی از لطف نیست.

با این توضیح که این نامه زیرکانه و ارزشمند توسط یک کودک ده ساله روستایی

 اون هم در 26 سال پیش نوشته شده  در روستایی که هیچ نوع وسایل ارتباطی

 نبود واکثریت قریب به اتفاق مردم محربانش بیسواد بودند.

 

برگ زرین بابو

سال اول خدمتم بود(1362) دبستان آسکان از توابع سراوان نزدیک  مرز پاکستان .

شونزده دانش اموز در پنج پایه داشتم  غلام نبی درازهی یا بهتر بگم بابو

(در روستا به این نام معروف بود)

که این خاطره رو ساخت کلاس چهارم بود .اون  هوش واستعداد فوق العاده ای

 داشت به گونه ای که هروقت سوالی از پایه پنجم هم میپرسیدم اون جواب می داد

 به همین خاطر وبسیاری از توانایی های دیگه بچه ها اونو به عنوان نمایند ه ی

 کلاس انتخاب کرده بودند.

یه روز وارد کلاس شدم یکی از بجه ها گریه میکرد ومیگفت بابو منو زده

 واین اولین باربابو نبود قبلا بهش گفته بودم به بهانه ی نظم حق نداری کسی رو تنبیه کنی .

باخودم گفتم این بار بترسونمش که دیگه تکرار نشه .  ازش خواستم بیاد  کنار تخته

 و یکی از بچه ها رو فرستادم چوبی یا شیلنگی پیدا کنه وخودم مشغول رسیدگی به

 تکالیف بچه ها  شد م.

یه دفعه بچه ها گفتند: آقا بابو دررفت!

بله بابو  فرار کرد و به بالای کوهی که کنار مدرسه بود پناه برد.

بعد از مدتی عبدالغدیر رو فرستادم دنبالش  دیدم با یه تیکه  کاغذ که ازجنس  

پاکت سیمان بود برگشت.

رو این تیکه کاغذ بابو برام نامه ای نوشته بود که هنوز به عنوان یک لوح زرین

 نگهش داشتم.

اما متن نامه:

به نام خدا

خداوند کسی را که به کودکان آزار برساند دوست ندارد.

                                                                  پیامبر اکرم(ص)

 

فهیم اقا جان سلام

می دونستم منو نمیزنید اما بازهم ترسید م.

اگه قول میدی منو نزنی میام.

                                              پسر شما بابو

به محض خوندن نامه اشکم سرازیر شد ورفتم تو دفتر و  حسابی گریه کرد م .

 پس از مدتی با قبول خواسته اش فرستادم  دنبالش اومد بوسید مش وبهش اطمینان

 دادم که تنبیه نخواهد شد.

و از همون لحظه تصمیم گرفتم به هیچ عنوان بچه هارو تنبیه نکنم.

این نامه ی بابو رو که برام نقش یک لوح زرین رو داشت وداره هنوز

 با افتخار نگهداری می کنم.


خاطرات من

خاطرات من

من معمولا در هر روستایی که معلم بودم نقش های متفاوتی رو ایفا می کردم نقش هایی مانند:

مهمان پذیر خدمت گزار مشاور  وکیل  کد خدا  قاضی  تزریقاتی  منشی عریضه نویس  پست چی  راننده امدادگر

نماینده فرماندار و بخشدار وجهادو...........

وخدارو شکر  همیشه این خدمات را در کمال افتخار و بدون کوچکرترین چشمداشتی انجام می دادم.

این یه نمونه اش

سال 1363 روستای اسکان سراوان سیستان بلوچستان

ساعت حدود12 شب حاج حسن درازهی ازروستای ریش پیش پایین  در خونه ی منو زد و گفت واجه (اقا)به دادم برس پدرم از  درد و تب داره می سوزه

ویه امپول داره که باید بزنه بیا بریم امپولشو بزن سریعا وسایل تزریقات رو ورداشتم وروترک موتورسیکلت

 حاج حسن نشستم و رفتم حدود دو ساعت

راه بود امپول پیر مرد رو زدم وتارسیدم خونه  هوا روشن شده بود.

هر چند حسابی خسته بودم ولی احساس رضایتی داشتم که نگو.

الان هم با یاد اوری این لحظات کیف می کنم.


طولانی ترین شب زندگی من

خاطرات من

طولانی ترین شب زندگی من

سال 1362دقیقا بیست و یک سالم بود که به عنوان معلم پیمانی در آزمون استخدامی شرکت کردم وباکسب بالاترین امتیاز  استخدام شدم 

 پس از طی مراحل قانونی به عنوان مدیر و آ موزگار دبستان اسکان  از اموزش وپرورش سراوان  ابلاغ گرفتم و ظهر به آسکان رسیدم

آقای شیر علی  شیرزایی معلم قبلی  رو دیدم و در اولین برخورد شروع کرد به بدگویی از روستا و تا دلتون بخواد منو ترسوند.

مثلا: این جا کسی زبونتو نمی فهمه کسی برات نون نمی پزه مولوی با من قوم وخویش بود که این لطف رو در حق من  می کرد قاچاقچی ها این جا ارامش رو از ادم میگیرن هرلحظه ممکنه  اشرار بهت حوله کنن ووو......

ازاین دست مز.........

 گفت وگفت که خسته شد وچون دید من جا نزدم وسایلشو جمع کرد و رفت

منم در عین حالی که برای اولین بار بود  به بلوچستان سفر کرده بودم اما به دلیل خدمت پدر بزرگانم وشناخت اجمالی از بلوچ ها به این صحبت ها خیلی اهمیت ندادم  

 (مرحوم نایب مرتضی قلی بیک مالکی  پدر بزرگ مادرم که از افسران زمان رضا شاه بود ومرحوم علی بخش مالکی پدر بزر گ خودم  در ایرانشهر سالها خدمت کرده بودند و همیشه از مهربانی و مهمان نوازی بلوچ ها بسیار شنیده بودم )

 

اما

هوا دیگر رو به تاریکی می رفت و حرف ها ی این همکار!!!!!!!!! پیوسته در  ذهنم مرور

می شد وهرچه تلاش می کردم به ان فکر نکنم باز ذهنم را مشغول می کرد .

ساعات شب به کندی می گذشت هر چند دقیقه یک بار بر می خواستم و دور اطاق کوچکم که یکی از اطاق های مدرسه بود راه می رفتم واز پنجره به بیرون نگاه می کردم.

 با فکر و خیال های جور واجور  گاهی  انتظار حمله اشرار گاهی فکر حمله حیوانات وحشی و.....

خلاصه در حالی که هر دقیقه ان شب ساعتی  به درازا می کشید به سختی  به صبح رسید و انگاه بود که دقایقی خوابیدم.

حدود ساعت 7 سرو کله بچه ها پیدا شد .

وبعد از دقایقی پیر مردی نورانی و بسار مهربا ن به نام  آقای مولوی عبدالحق حقانی به سراغ من آمد

ودر کمال صمیمیت و محبت به من خیر مقدم گفت وا ظهار خوشحالی از امدن من وبیشتر از ان از رفتن ایشان! بما ند.

سپس با فرزندان برومندشان آقایان: عبدالواحد و عبدالحمید در ازهی که انسان هایی بسار مهربان شریف محترم ووارسته بودند  آشنا شدم.

و در همان روز اول یقین پیدا کردم که تمام ادعاهای ایشان کذب محض است و شرایط دقیقا ١٨٠ در جه متفاوت است.

و خلا صه این که ان دوسال اقامت در آسکان قسمتی از  بهترین خاطرات زیبای زندگی مرا تشکیل می دهد.

  اما هنوز خاطره ی تلخ  ترس و وحشت و انتظار شب اول آسکان مرا به تعمق وا می دارد.

 راستی چرا بعضی از ماها این قدر ............................................؟

 


خاطرات

خاطرات آسکان

سال 62روستای اسکان سراوان  سیستان و بلوچستان

در همون روزهای اغازین رفتنم به اسکان به پیشنهاد مرحوم مولوی عبدالحق حقانی علاقه  وافری به یاد گیری زبان بلوچی پیدا کردم.

دفترچه ای رو به این کار اختصاص دادم ومعادل هر کلمه رو یاد داشت می کردم .

بعداز مدتی یه روز که اقای مولوی و  فرزندانشمن عبدالواحد و عبدالحمید نهار دعوت من بودند  ومن اومدم که در محضر اساتید در س پس بدم.

 خواستم از ترکیب دو کلمه( سک) =خیلی و( وش یهته)= خوش امدید کلمه ی {خیلی خوش آمدید} را بکار ببرم.

پس از گفتن : سک وش یهته

سه نفر ی شروع به خنده کردند .

من با تعجب پرسیدم : اشتباه بود؟

عبدالحمید که خیلی هم  شوخ و حاضر به جوابه گفت:  در زبان بلوچی چنین واژه ای نیست  . وبرای شدت بخشیدن بهتره بگویی:( په مرگ وش یهته) در حد مرگ خوش امدید و..( سپس انفجار خنده همه ما )

از ان روز تکرار این کلمه اختراعی من وسیله ای شد برای  خنده ی ما.


خاطرات من

خاطرات من

سال 62روستای اسکان سراوان  سیستان و بلوچستان

ماجرای دوست من

 آقای نورایی  

حدود ساعت 11شب یکی از شب های زمستانی  اقای ذبیح الله جنیدی که یکی از درجه داران خوشنام و بسیار مردمی پاسگاه آ سکان بود اومد خونه ام وگفت با نورایی یکی از در جه داران اهل زابل کشتی می گرفتم که سرش  خورد به گوشه ی سکو وپشت چشمش پاره شد ه وسیله ای هم نیست ببریمش کوهک (ماشین پاسگاه خراب بود) یه کاری بکن.

 رفتم در خونه ی  زنده یاد مولوی عبدالحق حقانی اقا واحد  مالک تنها ماشین روستا سراوان بود( بعد جهانگیر هم ماشین خرید) بچه های کمیته ی انقلاب اسلامی اون زمان در پاسگاه های مرزی مستقر بودند ولی چون میونه شون با این بنده خداخوب  نبود راضی نشده بودند ببرنش.         

رفتم پیش بچه های کمیته که با هم دوست بودیم  وازشون خواهش کردم و اومد ند وبالاخره بردیمش ساعت دو نیمه شب رسیدیم کوهک مسول بهداری گروهان  رو بیدار کردیم  زیر نو ر چراغ قوه ای که براش گرفتیم  پیشونی این بنده خدارو چندین بخیه زد و پانسمان کرد و  برگشتیم آسکان ساعت 5 صبح بود.

این ماجرا رو داشته باشید

 واما بعد...

یکی از روزهای پاییز سال 63 با ماشین یکی از دوستانم داشتم از سراوان به آسکان می رفتم  در بین راه نرسیده به پایگاه گزبستان ( اون وقت ها به فرماندهی سرکار  ستوان حمید شمس که ازافسران شایسته ی ونیک نام ژاندارمری اون زمان ) از یک ماشین نیروی انتظامی چون به من راه نمی داد به سختی سبقت گرفتم به محض سبقت از وی شروع کرد به چراغ دادن و بوق زدن وچون فاصله ی چند صد متریی بیشتر با پایگاه نداشتیم در پایگاه توقف کردم  به محض پیاده شدن و قبل از این که به حمید اقای شمس برسم با ماشین پیچید جلوم و پیاده شد وبا صدایی بلند شروع کرد به  فحاشی که:

 مگر نمی دونی از ماشین ژاندارمری نباید سبقت بگیری!!!!!

ایشون هم دوست من بود فکر کردم شوخی می کنه یا منو نشناخته  گفتم :سلا م !

 ولی اون، ادامه همان ماجرا...

گفتم: منم فهیم

گفت: هرکی میخواهی باش

تازه فهمیدم ماجرا جدیه وبا اجازه شما بهش فهموندم که داره زیادی غلط میگه .

اقای شمس هم که چشماش از این ماجرا گردتر از همیشه شده بود نهیبی به این گروهبان زد

و بالاخره  ساکت شد.

بچه ها گفتند این موضوع رو باید صورت جلسه کنیم که من موافقت نکردم وبه خدایش واگذار نمودم

فقط جالبه بدونید،

 این اقای سر گروهبان همون بنده خدایی بود که اون شب بردمش کوهک و پشت چشمشو بخیه زدند.

پایدار باشید .


خاطرات بلوچستان

خاطرات

 سال 62روستای اسکان سراوان  سیستان و بلوچستان

ماجرای  آموزش  فارسی توسط یک پاکستانی

یکی از دوستان امام بخش پرومی که مثل امام بخش اصلا فارسی بلد نبود اما فوق العاده شیطون

 فارسی را چنین آموزش می  داد:

 (پارسی هما بلوچینت تو بلوچی حبر کن او پقط وطی دپه اینکروک چوطی کن پارسی بیت)

زبا ن فارسی همان بلوچی است اگر با دهان کج    بلوچی صحبت کنی  فارسی می شود.



آقا ملک محمد بلوچزهی

برای ما معلمین حدس زدن ایند ه  کودکانی که با ان ها در ارتباطیم  کارسختی نیست

یکی از کودکان ان زمان راهیناگ اقا ملک  بود او دارای هوشی سرشار و روابط اجتماعیی بسیار بالا و چهره ای دوست داشتنی بود

د ر همان روزها که ایشان در اسفندک مشغول تحصیل بود به پدر مهربانشان گفتم او اینده ای روشن دارد

وامروز که شنیده ام  آقا ملک محمد ما در زندگی اجتماعی و شخصی خویش بسیار خوش درخشیده از دوستی با او و خانواده محبوبشان  به خود میبالم

یقین دارم درمان بسیاری از دردهای راهیناگ به دست توانای او عملی خواهد گشت

 تا فقرو محرومیت از چهره ان روستا رخت بر بندد


بی بی زر ناز مادر راهیناگ

بی بی زرناز مادر تمام کودکان و مردان وزنان آن دیار است پیر زن مهربانی که تمامی  ساکنین روستای راهیناگ و ده ها روستای نزدیک به ان که در 50 سال اخیر به دنیا امده اند زندگی خویش را مدیون دستان مهربان اویند

او مامای ان دیار بود

او زنی سخت کوش و صمیمی است که تخصص ویژه ای در امور شکسته بندی نیز داشت

شنیده ام این روزها پیرو ناتوان شده است .

از خداوند متعال سلامتی اورا خواهانم 


اقای نواب بلوچزهی

سلام استاد نازنین اقا نواب
این تهایت لطف ومهربانی شماست
من هرانچه دارم از شما خوبان اموخته ام
سلام مخصوصم را خدمت خانواده محترمتان وتمام اهالی خونگرم راهیناگ ابلاغ فرمایید

خاطره محبت های مردم پاک ان دیار  را هرگز از یاد نمیبرم


راهیناگ(راهیناک)

راهیناگ(راهیناک)

روستایی است کوچک با حدود ٢٠ خانوار جمعیت که در غرب اسفندک سراوان در استان سیستان وبلوچستان  در دل کوه  واقع شده.

این روستا مردمانی خونگرم صمیمی و بسیار مهربان دارد.

من تنها یک سال در این روستا خدمت کردم  اما محبت های مردم ان را هیچ زمانی از یاد نخواهم برد.

خاطرات بسیار زیادی از این روستا دارم که به مرور زمان قلمی خواهم نمود.

پایدار باشید.


خاطرات من راهیناگ

خاطرات من راهیناگ

دبستان راهیناگ حوالی اسفند ک سراوان استان سیستان و بلوچستان 1364

 

ساعت 5/4صبح یکی از روزهای اسفند ماه

در اطاقم (که یکی از کلاس های مد رسه بود) به صدا در امد

درو باز کردم.

 محمد کامرانی نماینده بخش : بپوش فهیم مدیر کل

گفتم:بیا تو محمد جان حال داری سر صبح شوخیت گرفته!

--نه جدی می گم مدیر کل

--میای تو یا درو ببندم

--فهیم واقعا اقای محمد خانیه!

--بگو بیاد اونم بخوابه

--عجب........(چند حرف..)

رفتم که دراز بکشم

در این لحظه ساعدی رییس اموزش وپرورش سراوان اومد مقابل در :

اقای بخشی  اقای محمد خانی تشریف اوردند

گفتم:سلام اقا بفرمایید خواهش می کنم

 ببخشید فکر کردم اقای کامرانی شوخی می کنه.

اومدم بیرون و در عین ناباوری  اقای محمد خانی رو دیدم

 که پس از سلام و احوالپرسی گفت:

مشکلی که نداری؟

 (مثل همه معلمای قانع) گفتم :   نه اقا ( تازه 5/4 صبح از خواب بیدارت کنن مگر یادت میاد چی به چیه)

---چون تصمصم داریم ازتمام معلمین منطقه یه سری بزنیم

 به همین خاطر بد موقع مزاحمت شدیم .

گفتم: همین که زحمت کشیدید واومدید   خیلی خوشحالم کردید.

هرچند این سرکشی خیلی بازدهی  نداشت  باز هم خدا خیرش بده

اما

در طول حدود 26سال خدمتم این اولین واخرین باری بود که یه مدیر کل از مدرسه ام سرکشی می کرد.

الان یادم اومد

سال86 به عنوان سرگروه پایه پنجم  بیرجند به کلاس یکی از همکاران رفتم که سال سی ام خدمتش بود وگفت: در طول سی سال خدمتم تو اولین کسی هستی که به بازدید کلاسم می ایی

  این موضوع رو همان روز مستقیما به معاونت اموزشی وقت اداره اقای مرز ابادی کم به حق انسان شریفی است منعکس کردم وهردویمان افسوس خوردیم

 که براستی چرا اهرم نظارت در اموزش وپرورش این قدر ضعیف است؟

                                                                                      فهیم بخشی

 


خاطرات من راهیناگ

خاطرات من راهیناگ

راهیناگ  از توابع اسفندک سراوان 1364

دانش اموزانم:

در چهار پایه تحصیل می کردند.

یک بار برادرم جلیل آقا اومد دیدنم اقا یارمحمد بلوچزهی کد خدا ی راهیناگ برای برای خوش امد گویی اومد خونه ام  و من مشغول اشپزی بودم که متوجه شدم هردویشان قهقه کنان می خند ند .

گفتم موضوع چیه؟

اقا یار محمد بلوچزهی که فا رسی کمتر بلد بود به زبان بلوچی  گفت :

من هرچه می گم  این جواب می ده( خیرن)تایید در زبان بلوچی.

احوالپرسی می کنم  میگه: خیرن

می گم کی اومدی ؟میگه: خیرن

می گم شغلت چیه؟ میگه: خیرن

و.....

برادرم گفت : من که نمی فهمم ایشون چی میگه یک کلمه خیرن هم که بیشتر یاد نگرفتم

اون شب کلی خندیدیم

یادش بخیر


راهیناگ

راهیناگ

تقدیم به فرزندان دیار خوبان ومهربانان

راهیناگ عزیز

دیار کدخدا یارمحمد بلوچزهی

 مرد پاکسرشتی که در سادگی و غیرت ومردانگی زبانزد مردمان ان دیار است.


به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

Weblog Themes By Pichak

<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>